بسم الله الرحمن الرحیمسرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم
سید علی خامنه ای
بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر دلم برای خدا تنگ شده است
برای دیدن کعبه دلم حرم شده است
بخوان منادی دل که وقت اذان است مرا
برای خواندن نماز دلم تنگ شده است
به شکرانه سر به سجده آرم من
دل پر گنهم روانه حرم شده است
به من بگو تو کجایی که جان روانه کنم
که جان به جان حقیرم تو را طلب شده است
به روزو شب دعا میکنم آن رفیق ناباب را
که موجب وصل تو با دلم شده است
ببخش مرا که به چندی اسیر دنیا بودم
قسم به ذات کریمت دلم ادب شده است
چه خوش است امشب که دم زند محسن
چقدر برای خدا دلم تنگ شده است
(رسولی فاضل) 19/9/91
«شعر امام زمان»
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمدهام، درد میکشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمیxadکنم
حق میxadدهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی ندادهام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینهای گم نمیشوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانهات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
*علی اکبر لطیفیان*
بسم الله الرّحمن الرّحیم
شب است و سكوت است و ماه است و من
فغان و غم اشك و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشكفتهام
شب و مثنويهاي ناگفتهام
شب و نالههاي نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر ميكنم درد را
كه آتش زند اين دل سرد را
بگو بشكفد بغض پنهان من
كه گل سرزند از گريبان من
مرا كشت خاموشي نالهها
دريغ از فراموشي لالهها
كجا رفت تأثير سوز و دعا؟
كجايند مردان بيادّعا؟
كجايند شورآفرينان عشق؟
علمدار مردان ميدان عشق
كجايند مستان جام الست؟
دليران عاشق، شهيدان مست
همانان كه از وادي ديگرند
همانان كه گمنام و نامآورند
هلا، پير هشيار درد آشنا!
بريز از مي صبر، در جام ما
من از شرمساران روي توام
ز دُردي كشان سبوي توام
غرورم نميخواست اين سان مرا
پريشان و سر در گريبان مرا
غرورم نميديد اين روز را
چنان نالههاي جگرسوز را
غرورم براي خدا بود و عشق
پل محكمي بين ما بود و عشق
نه، اين دل سزاوار ماندن نبود
سزاوار ماندن، دل من نبود
من از انتهاي جنون آمدم
من از زير باران خون آمدم
از آنجا كه پرواز يعني خدا
سرانجام و آغاز يعني خدا
هلا، دينفروشان دنياپرست!
سكوت شما پشت ما را شكست
چرا ره نبستيد بر دشنهها؟
نداديد آبي به لب تشنهها
نرفتيد گامي به فرمان عشق
نبرديد راهي به ميدان عشق
اگر داغ دين بر جبين ميزنيد
چرا دشنه بر پشت دين ميزنيد؟
خموشيد و آتش به جان ميزنيد
زبونيد و زخم زبان ميزنيد
كنون صبر بايد بر اين داغها
كه پر گل شود كوچهها، باغها
عليرضا قزوه
امام جوادعلیه السلام: هرکه از خدا قطع امید کند و به غیر او پناهنده شود، خداوند او را به همان شخص وامیگذارد.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت:
بابای تو زنده است ، هرچند که نیست
بسم الله الرّحمن الرّحیم
موسیقی شهر بانگ رودارود است
خنیاگری آتش و رقص دود است
بر خاک خرابهها بخوان قصّه ی جنگ
از چشم عروسکی که خونآلود است
قیصر امینپور
عشق از ازل است و تاابد خواهدبود
جـــو یـنـده عشـق بیعــدد خـواهـدبـود
فــردا کــه قـیـامـت آشــکارا گــردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
(مولانا)
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن
که خواجه خود روش بنده پروی داند
(شعر علی گندابی)
بگذر از سخن ريزودرشت
بايد اين نفس را در قفس كشت
اگر اين نفس را رها سازي
دين ودنيا را به هم بازي
اين سخن گفتم كه آگاه شوي
از پي دين واهل راه شوي
آن شنيدي كه جواني در گنداب
نام علي داشت وپاي در مرداب
نام او چون نشاني است از مرام
خلق او در پي جام است وحرام
شب به شبگردي و ديوانگي
درپي كوچه ها مي گشت چون بي خانگي
روز به آزارو اذيت مي جست
شب به حال مستي مي خفت
گر از ديد مردم به مانند خاري است
ليك در دلش نور بيداري است
قصه از آن شب تار است
مردمان خواب و او بيدار است
چون به پشت درب دروازه رسيد
ناگهان صداي دق الباب شنيد
گفت كيستي آن سوي درب
مي زني با خشم به سينه شب
با صداي لرزان گفت جوان مي داني
روضه خوانم شيخ حسن همداني
گفت تااين موقع شب كجا ميماني
گفت ميروم در پي روزضه خواني
علي با آن سر مست وقد خم
بگفت يا شيخ با ما هم چنين هم
ببايد بر منم روضه بخواني
كه تا از تيغ من باشد اماني
بگفتا شيخ كه من منبر ندارم
سميع وگوش و چشم تر ندارم
كه روضه خواندنم آداب دارد
در اين بيقوله ها جايي ندارد
علي بر روي زانو ودودستش
بروي خاك افتادو خم شد
بگفتا شيخ بر پشتم جلوس كن
نه اينكه خود براي من تو لوس كن
منم منبر منم گوش ومنم چشم
منم سامع منم باكي بگو چشم
فقط يا شيخ باتو شرطي دارم
همه چيزم بدم دارو ندارم
كه مقلوبم بسازي با كلامت
كنم عمر گذشتم را ملامت
كنم يادي از آن شاه علمدار
به دشت كربلا باشد سردار
كه من بر نفس خود پيروز گردم
به زنجيرش كشم آزاد گردم
از آن پس كس نديد روي علي را
ز آزارش نديدند مردمي را
بگفتند آن شرور بي خرد كو
همان قداره كش ياقي پسر كو
گذر كرد روز وهفته ماه و سالي
فراموشش بكردند اين اهالي
خبر آمد خبر از رمزو رازي
خبر از آن پسر آن يار تازي
بيايد كاروان از ره زيارت
بدادند اين اهالي را بشارت
بگفتند شرح حال زائري را
مجاور گشته است قبر علي را
توسل جسته بر آن شاه مردان
توكل بر خداوند ذات يزدان
به وقت بندگي آنقدر غرق است
كه انوار وجودش حاله اي بست
بگفتش آن فقيه عالم وقت
كه ما را كن دعا در وقت وبي وقت
همان روز روزه بود افطار نمي كرد
كه بر سجاده ترك اين ديار كرد
قرارش داده اند در پيش مولا
به خاكش بسپرند در جاي بالا
اگر زائر شدي بر شاه مردان
بخواني فاتحه بر شير مردان
به آنان كه گذر كردند زدنيا
ز زيور ها حذر كردند ٫ زدنيا.!
هديه به روح پاكش
(قاسم رسولي فاضل)
همین حالا که من در سر همی یاد تو می کردم
همانا جلوه حق را ز رخسارت طلب کردم
من دلگیرو خسته چون بدنبال تو می گردم
پناهم ده نگاهم کن که جان سویت فدا کردم
امید من نوای من تمام فکر و ذکر من
ببین حال نزارم را که بهرت گریه ها کردم
دلم همچون کویر پر خس و خاشاک بود اما
به عشق تو پر از گلهای یاس و نسترن کردم
گل خوش بو بیا و پا بر این چشم ترم بگذار
به امیدی وجودم را برایت زیر و رو کردم
همین باغی که من از بهر یارم پر گل آزیدم
سرایش را ز هر خوب رو جدا دیدم جدا کردم
(رسولی فاضل)
نت صدا
دلتنگی دل من از دوری نگاهت
هرگز شفا ندارد تا سر نهم به راهت
راهی شدم به کویت ای مهربان نگارم
جان را فدا کنم من از بهر یک نگاهت
جانم به لرزه افتاد با صوت دل نشینت
تا لحظه ای که گفتم مولا سرت سلامت
تاکی کنایه ها را از دیو و دد شنیدن
مولای ما تو هستی مگذار کنند ملامت
هرچند که سینه چاکم از جان گذشته پاکم
من عاشق توهستم باشد کنند کنایت
محسن به خود نگوید مولای من کجایی
زیرا به دل شنیدم زیبا نت صدایت
رسولی فاضل 14/8/92
صابرين مدینه...ما را در سایت صابرين مدینه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7